سلام بعد از دو سال

دارم تو زندگی وارد مرحله جدیدی می شم. مطمئنم این مرحله از مراحل قبلی خیلی بهتره.

الان که بعد از دو سال دوباره می خوام وبلاگم رو به روز رسانی کنم  احساس خوبی دارم.

به زودی مطالب جدیدی رو تو بلاگ می زارم.

فعلام می خوام عکسها رو جدید کنم.

 

+ نوشته شده توسط كيا در دوشنبه چهاردهم تیر 1389 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |

 

صبح زود از خواب بیدار شدم اما هنوز خسته بودم. دلم می خواست بخوابم اما نمی شد. می دونید، من راستش اهل خواب نیستم. اما اون روز خیلی کسل بودم. به ساعت نگاه کردم . نفهمیدم چطور از خیابونها گذشتم. دو دقیقه دیگه سرویس حرکت می کرد. شروع به دویدن کردم. خوشبختانه به سرویس رسیدم. هوا ابری بود. خیلی هم سرد، به همین خاطر ، ترافیک شدید نبود و من زودتر از همیشه به اداره رسیدم.

خلاصه کارمو شروع کردم. یک دفعه به ساعت نگاه کردم . دیدم ساعت دو بعد از ظهره و من هنوز چیزی نخوردم. اما فرصت خوردن نداشتم. حالم خوب نبود ولی باید کارمو تموم می کردم. یک مقاله بود از کیسینجر ....

با عجله از اداره بیرون اومدم. ونک .... یک پراید جلوم وایستاد..... آقا شما رسالت هم می رید؟ بشین بریم.... رسیدم به رسالت .... چهار راه تلفن خونه.....

بفرمایید بالا.... بلافاصله باید پیاده می شدم. خیلی حالم بد بود، اما باید می رفتم. رفتم تویک مغازه .... آقا یک آب میوه می خوام ترش باشه. چیزی دارید ؟ داریم. آب آلبالو ، انار.... نمی دونم چرا حس می کردم فروشنده رنگ منو آبی میدید. شاید هم سبز ، شاید هم صورتی. بلافاصله اونو سر کشیدم. یک کم حالم بهتر شد. از مغازه بیرون اومدم.چند قدم پایین تر رسیدم به همون جایی که می خواستم برم. دیدم خیلی ساکته.

کسی دم در نبود. تعجب کردم. آخه اینجا باید خیلی شلوغ باشه. شاید اشتباه اومدم. ولی نه درست بود. رفتم تو. یک کم زود رسیدم. دیدم صدای قرآن می آد. یک دفعه سیل جمعیت سرازیر شد. دنبال یکی می گشتم که امکان نداره تو اینجور جاها نیاد. یک نفر با چشمهای سبز روشن ، پوست سفید. .... قد نسبتا کوتاه.....

یک دفعه دیدمش .... همینطور به من ذل زده بود. چیزی نمی گفت اما نگاش پر حرف بود...... صداش تو گوشم بود که می گفت: اصلا معلوم هست تو کجایی ؟ می دونی من کی تا حالا تورو ندیدم؟ یک دفعه به خودم اومدم. باورم نمی شد. یک ساله که دیگه کسی اونو ندیده. چقدر زود اوج گرفت.... یادش به خیر... محمد صمد و می گم....

+ نوشته شده توسط كيا در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط كيا در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 6:45 بعد از ظهر |
شب گذشته بارش برف مناطق کوهستانی شمال تهران را بار دیگر سفید پوش کرد.

کمبود بارش در طی هفته های گذشته موجب ناامیدی مردم منطقه رودبار قصران و به ویژه اسکی باران مناطق دربندسر و شمشک شد.

از سوی دیگر اسکی بازانی که از مناطق اطراف برای سپری کردن تعطیلات هفته به مناطق مذکور سفر می کردند به علت کمبود بارش

از لذت چندانی بهره نمی بردندُ . اما بارش ناگهانی برف به میزان سی و پنج سانتی متر بارقه امیدی را در دل اهالی محل و اسکی بازان نهاد.

+ نوشته شده توسط كيا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 5:49 بعد از ظهر |

A fortnight draught in snowfall has come to an end following an overnight downfall in a small ski area standing just 55-minutes away northwestern Tehran megacity.

The scorching sun at the weekend dashed the hopes of the residents of a winter resort area who believed that it was high time for ski trainers to "call it a day" and make an early farewell to the season.

                      

On Thursday, skiiers at Darbandsar's private-run skiing terrain have not enjoyed much from their weekend since they had to watch out not to slip over the pebbles popped up sporadically in the field.

" Do you thing it will snow again this season,?" Majid asked desperately from his colleague. " It will snow at the end of the day," his friend Ali, chuckled, implying that it was in vain to expect more downfall this season.

The shortage of dawnfall also waged a blow to the restauranteer, who suffered a financial loss in the wake of the empty seats of his restaurant and the one who ventured to rent two restaurants, including a newly-built outlet at the cost of about thirty-thousand dollars per annum. The restaurants were once fully packed with local and international tourists and skiiers who came to enjoy a lunch, but the new clients come to the place only to warm up and take a rest for a few minutes.

The snowfall, however, breezed new life into the vein of the local residents who make a living through training, entertaining clients at the restaurants and ski renters.

 

+ نوشته شده توسط كيا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 5:31 بعد از ظهر |

گل صدتومانی از خانواده رزها به شمار می آید

+ نوشته شده توسط كيا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |

 

 

پدیده مهاجرت از مناطق روستایی به شهرهای عمده و تبدیل جمعیت روستایی از تولید کننده به مصرف کننده طی سالهای اخیر بسیاری از مناطق ایران را در بر گرفته است. این تغییر مکان جغرافیایی که به نوعی تغییر در ساختاراجتماعی و اقتصادی را نیز شامل می شود در مناطق اطراف تهران نیز به خوبی مشهود است و روستای دربند سر نیز از این قائده مستثنی نیست اما به علت قرار داشتن این روستا در مجاورت پایتخت ، هنوز آثار زندگی به خوبی در این روستا چشمان سیل عظیم گردشگران را نوازش می دهد.

اگر چه طی سالهای اخیر به علت گسترش شهر نشینی ، تعداد کثیری از ساکنان این روستا به تهران مهاجرت کرده اند ، اما جاذبه های پر طمطراق شهری مانع از گسستن ارتباط میان مهاجران با زادگاه خویش نشده است.

 از زمان قدیم تا کنون ، مردم دربندسر به طور عمده به فعالیت کشاورزی و دامپروری اشتغال داشتند. اما برخی از آنها نیز در معادن ذغالسنگ اشتغال داشته اند و بسیاری از آنها به علت فقدان شرایط ایمنی در طی سالهای متمادی جان خود را از دست دادند. برخی از ساکنان نیز در مشاغل صنعتی از جمله ساخت انواع ظروف اشتغال داشتند.

در زمانهای گذشته محصولات کشاورزی منطقه به طور عمده به کاشت گندم و جو اختصاص داشت اما به مرور زمان بر تنوع کشت افزوده شد و محصولات مختلف سردسیری جایگزین فرآورده های قبلی گردید به طوری که از مزارع غلات هم اکنون تنها خاطره ای بیش باقی نمانده است.

در کنار کاشت انواع محصولات کشاورزی خوراکی، طبع لطیف و منعطف اهالی موجب رونق کاشت انواع گل گردید. تقریبا اکثر کشاورزان منطقه به کار تولید گل اشتغال دارند. در حال حاضر روستای دربندسر از قطب های عمده تولید گل در سراسر کشور به شمار می رود.

 

+ نوشته شده توسط كيا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 0:10 قبل از ظهر |

 

I got up early in the morning. A good day of the lord. I looked out throught the window. The sky was grey. The filthy sky has added up my blue heart. It may snow today, a snap cold may blanket the streets, a cold which forces the people huddle in their homes I told myself. But it was just an illusion. I was off-duty. I should ignite the car and hand around the city. I was not in the mood. I picked up the phone and called up my dad. How about bailing out, I asked my father. Great, my father replied as usual. I'll get thre in ten minutes, I told my dad. But I found myself at the table in a flash. they have taken their breakfast but before I venture to talks, my mother laid the table again....

+ نوشته شده توسط كيا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 5:38 بعد از ظهر |

 

 

صبح زود از خواب بیدار شدم. اون روزهم یکی از روزهای خوب خدا بود. ازپنجره به بیرون نگاه کردم. هوا ابری بود. آلودگی هوا هم به غم پنهانی که دلم رو پر کرده بود اضافه کرد.

گفتم شاید امروز هوا برف بیادو زمستونی که مردم رو مجبور می کرد از خونه هاشون تکون نخورن ، دوباره خیابونا رو سفید پوش کنه و مردمو تو خونه ها شون بکشونه. اما نه ، خبری از برف نبود.

اون روز سر کار نمی رفتم. گفتم ماشینو روشن کنم برم دوری بزنم. حوصله ام سر رفته بود. تلفونو برداشتم . به بابام زنگ زدم. گفتم بابا می آی باهم بریم بیرون ؟ گفت بریم. گفتم تا ده دقیقه دیگه اونجام.

اما یک ربع طول کشید. چیزی نکشید که خودمو روی سفره اونا دیدم. صبحونشونو خورده بودند اما تو یک چشم به هم زدن دوباره مادرم برام سفره انداخت.

تموم که شد گفتم بریم. خلاصه با ماشین بابام راه افتادیم. می دونید پدرم از مصاحبه با دیگرون خوشش می آید. خدایش هم حرفهای خوبی می زنه. خیلی با تجربه س . اما گاهی اوقات آدم خسته می شه . خلاصه با هم راه افتادیم. از دودو آلودگی این کلان شهر خارج شدیم. احساس کردم ریه هام باز شده و می تونم دوباره نفس بکشم. یاد سعدی افتادم. منت خدای را عزوجل ..... هر نفسی که برون می رود ممد حیات است و چون .... تازه فهمیدم نفس کشیدن یعنی چی.

از جاده های پر پیچو خم رد شدیم ، مغازه ها ، خونه های شیک و مجلل ، رودخونه ای که گاهی انقدر به ما نزدیک بود که صداش رو می شنیدیم و گاهی خودشو از ما پنهون می کرد که از بالا به اندازه یک جوب به نظر می رسد، رستورانها ، خلاصه همه رو پشت سر گذاشتیم ، تا رسیدیم به جایی که هر گوشه ایش ، قسمتی از تاریخ ایران رو در خودش جا داده .... اینجا دیگه آخر خطه.... بعد از اون به بن بست می خوریم. شاید همین بن بست بوده که خیلی ها رو همونجا نگه داشته .... می دونید اینجا کجاست ؟  دربندسر

+ نوشته شده توسط كيا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 5:10 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط كيا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط كيا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |
به زودي:
+ نوشته شده توسط كيا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 2:15 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM